غزل شمارهٔ ۲۶۸۴

شنودم من که چاکر را ستودی

کی باشم من تو لطف خود نمودی

تو کان لعل و جان کهربایی

به رحمت برگ کاهی را ربودی

یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمت

توام آیینه ای کردی زدودی

ز طوفان فناام واخریدی

که هم نوحی و هم کشتی جودی