غزل شمارهٔ ۸۸۹

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب

پرده چشم حباب است همان چشم حباب

راه خوابیده رسانید به منزل خود را

بخت ما نیست که بیدار نگردد از خواب

رهرو عشق نگردد ز ملامت در هم

شود از سنگ فزون جوهر آیینه آب

دل بی تاب من آرام ندارد، ورنه

می کشد در دل شب ها نفسی موج سراب