غزل شمارهٔ ۸۹۱

نکند باده شب، سوختگان را سیراب

تشنه در خواب شود تشنه تر از خوردن آب

پیش از آن دم که کند خون شفق را شب مشک

همچو خورشید برافروز رخ از باده ناب

در بهاران مشو از باده گلگون غافل

که ز هر لاله در آتش بودش نعل شتاب

به جوانی نتوانی چو رسیدن، باری

جهد کن عهد جوانی جهان را دریاب