غزل شمارهٔ ۸۹۳

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب

برگ عیش و طرب لیل و نهارست شراب

تا بوی در دل خم، هست فلاطون زمان

محفل آرا چو شود، باغ و بهارست شراب

روی عقل است ز سر پنجه تاکش نیلی

با همه شیشه دلی شیر شکارست شراب

نعل بی طاقتی از جام در آتش دارد

بس که مشتاق به لعل لب یارست شراب