غزل شمارهٔ ۹۰۱

زهی ز عارض گلرنگ، خونی می ناب

عرق به روی تو جام شراب در مهتاب

به پای آبله ریز آنقدر ترا جستم

که غوطه زد به گهر رشته های موج سراب

خرد به زور می ناب برنمی آید

مرو به کشتی کاغذ دلیر بر سر آب

هوای خانه به ویرانیش کمر بندد

کسی که خانه ز دریا جدا کند چو حباب