غزل شمارهٔ ۹۰۵

مریز آب رخ خود مگر برای شراب

که در دو نشأه بود سرخ رو گدای شراب

من این سخن ز فلاطون خم نشین دارم

علاج رخنه دل نیست غیر لای شراب

هزار سال دگر مانده است ریزد آب

زلال خضر به آن روشنی به پای شراب

حباب وار سر فردی از جهان دارم

بر آن سرم که کنم در سر هوای شراب