غزل شمارهٔ ۹۱۵

تا گل ز عکس عارض او چیده است آب

در چشمه از نشاط نگنجیده است آب

بر روی آب آنچه نماید حباب نیست

صد پیرهن ز عکس تو بالیده است آب

تا سرو خوش خرام تو از باغ رفته است

رخسار خود ز موج خراشیده است آب

نعلش در آتش است ز هر موج پیش بحر

آسودگی ز عمر کجا دیده است آب