غزل شمارهٔ ۹۳۴

روی از عالم بگردان گر لقا می بایدت

بگسل از کونین اگر زلف دو تا می بایدت

روشنی چشم از جواهر سرمه مردم مدار

خویش را در هم شکن گر توتیا می بایدت

فقر را با نقشبندان تعلق کار نیست

هستی از تن پروران تا بوریا می بایدت

شمع دل را از هواهای مخالف پاس دار

وقت رفتن گر چراغی پیش پا می بایدت