غزل شمارهٔ ۹۳۷

دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست

شبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست

اهل دل را کعبه و بتخانه می دارد عزیز

خال موزون هر کجا بر چهره افتد خوشنماست

می کند بی دست و پایی دشمنان را مهربان

موج دریا بر خس و خاشاک، بازوی شناست

سرفرازان جهان را خاکساری زینت است

گوهر شهوار را گرد یتیمی کیمیاست