غزل شمارهٔ ۹۳۹
چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست
تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست
عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن
چشم مجنون می پرد تا گردی از محمل بجاست
تیغ خونریزست تا یک کشتنی در عرصه هست
حسن مغرورست تا یک عاشق بیدل بجاست
شش جهت از کعبه دل در کمند اندازیند
گر به هر جانب شود آن شاخ گل مایل بجاست