غزل شمارهٔ ۹۴۰

شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست

شکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست

می کند اشک ندامت پاک، دل را از گناه

نیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست

بی کشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلک

چشم سوزن می پرد تا رشته مریم بجاست

کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم است

گر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست