غزل شمارهٔ ۹۴۱

تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟

دل ز دعوی شد سیاه آیینه محشر کجاست؟

در تن روشن ضمیران جان نمی گیرد قرار

آب را آسودگی در دیده گوهر کجاست؟

هست بیرون از دو عالم، سیر سرگردان عشق

این سر شوریده را پروای بال و پر کجاست؟

سوخت خورشید درخشان پرده های صبح را

حسن عالمسوز را آرام در چادر کجاست؟