غزل شمارهٔ ۹۷۳

عشرت روی زمین در چرب نرمی مضمرست

رشته هموار را بالین و بستر گوهرست

می روند از جا سبک مغزان ز دنیای خسیس

برگ کاهی کهربای حرص را بال و پرست

تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صاف

سرمه بینایی آیینه از خاکسترست

زینت ظاهر کند محضر به خون خود درست

حلقه فتراک طاوس خودآرا از پرست