غزل شمارهٔ ۹۸۶

صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست

تشنه دیدار را کوثر سراب دیگرست

گر چه دارد چشمه خورشید آب روشنی

در عرق روی بتان را آب و تاب دیگرست

نشأه صهبا نباشد اینقدر دنباله دار

مستی آن چشم مخمور از شراب دیگرست

طالع شهرت بلند افتاده است آن زلف را

ورنه آن موی میان را پیچ و تاب دیگرست