غزل شمارهٔ ۹۹۸

تلخی عالم شراب خوشگوار ما بس است

درد و داغ ناامیدی لاله زار ما بس است

گر نباشد بوسه شیرین، پیام تلخ هم

بهر تسکین دل امیدوار ما بس است

گر ز دلسوزی نیارد کس به خاک ما چراغ

خارخاری از گلستان یادگار ما بس است

گر ز خون ما نگیرد دست شیرین در نگار

تیشه مردانه ما دستیار ما بس است