غزل شمارهٔ ۱۰۰۱

گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است

دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است

ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیست

این سیاهی را فروغ باده روشن بس است

عقل بیجا می کند پا از گلیم خود دراز

ذره را میدان جولان دیده روزن بس است

از تنزل می توان دادن فلک را خاکمال

خاکساری سد راه جرأت دشمن بس است