غزل شمارهٔ ۱۰۰۵

مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است

عذرخواه نقش از نقاش حیرانی بس است

غوطه زن در بحر و فارغ شو ز گیر و دار موج

چون حباب شوخ چشم این کاسه گردانی بس است

اینقدر تمهید بهر دفع ما در کار نیست

خط راه اهل غیرت چین پیشانی بس است

خاکساران ایمنند از ترکتاز حادثات

پشتبان کلبه ما گرد ویرانی بس است