غزل شمارهٔ ۱۰۱۷

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است

دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است

می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را

پای خواب آلوده از خار مغیلان فارغ است

نیست در دلهای روشن آرزو را راه حرف

خانه پاک از فضولی های مهمان فارغ است

ناامیدی سخت در دل ریشه امید را

تخم آتش دیده از ناز بهاران فارغ است