غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

ز هر چیزی ملول است آن فضولی

ملولش کن خدایا از ملولی

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد

بدو گفتم ملولی هست گولی

بخورد آن بازی من خشمگین شد

مرا گفتا خمش دیوانه لولی

نگوید هیچ را بد مرد این راه

مبین بد هیچ را ور نی تو غولی