غزل شمارهٔ ۱۰۵۳
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است
وقت ما از رخنه سهلی پریشان می شود
جنت در بسته ما خانه بی روزن است
دست شستن از حیات عاریت در زندگی
قطره خود را به دریای بقا پیوستن است
نور می گردد غذا در جسم پاک قانعان
خانه زنبور از شهد مصفا روشن است