غزل شمارهٔ ۱۰۵۸

تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است

دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است

دست خالی در محیط مایه دار عشق نیست

هر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است

هر که ترک تن نکرد از زندگانی برنخورد

راحتی گر هست کفش تنگ را در کندن است

نور عشق از رهگذار داغ می افتد به دل

خانه دربسته دل را همین یک روزن است