غزل شمارهٔ ۱۰۶۱

وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است

پایکوبی زندگی را در ته پا کردن است

جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع

شیره جان را ز درد تن مصفا کردن است

محمل جان را به منزل بی قراری می برد

بادبان کشتی دل دست بالا کردن است

در طریق عشق سستی سنگ راه سالک است

ساحل این بحر خونین دل به دریا کردن است