غزل شمارهٔ ۱۰۶۴

جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است

قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است

خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن

در زمان زندگی از خاک بستر کردن است

در جهان آب و گل رنگ اقامت ریختن

در گذار سیل بی زنهار لنگر کردن است

همچو ماهی فلس کردن جمع در بحر وجود

در هلاک خویشتن انشای محضر کردن است