غزل شمارهٔ ۲۷۰۴

برون کن سر که جان سرخوشانی

فروکن سر ز بام بی‌نشانی

به هر دم رخت مشتاقان خود را

بدان سو کش که بس خوش می‌کشانی

که عاشق همچو سیل و تو چو بحری

که عاشق چون قراضه‌ست و تو کانی

سقط‌های چو شکر باز می‌گوی

که تو از لعل‌ها در می‌فشانی