غزل شمارهٔ ۱۰۸۳
خاکساری تا دلیل جان آگاه من است
می کند هموار هر چاهی که در راه من است
مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است
می کند با خویش بد هر کس که بدخواه من است
انتقام از دشمن عاجز به نیکی می کشم
می کنم سرسبز خاری را که در راه من است
خصم می پیچد به خویش از بردباری های من
این خروش سیل از دیوار کوتاه من است