غزل شمارهٔ ۱۰۸۴

عالم مکار با ارباب عقبی دشمن است

این چه خس پوش با دلهای بینا دشمن است

اهل ابرامند محروم از کرامت های عشق

بی سؤال آن کس که بخشد، با تقاضا دشمن است

وادی هموار رهرو را کند سر در هوا

آن که ما را گل فشاند در ته پا دشمن است

باطن روشن ضمیران تیغ صیقل داده ای است

وای بر سنگی که با آیینه ما دشمن است