غزل شمارهٔ ۱۰۹۲

افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست

خرده انجم سپند روی آتش فام اوست

ذکر او دل زنده دارد چرخ مینا رنگ را

جان این فیروزه در دست خواص نام اوست

صبح محشر انتظار جلوه او می کشد

چشم خورشید قیامت بر کنار بام اوست

گل عبث در دامن باد صبا آویخته است

گوش هر بی درد، کی شایسته پیغام اوست؟