غزل شمارهٔ ۱۰۹۷

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست

عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای

دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست

آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من

آسمان یک شعله نیلوفری از روی اوست

بوی پیراهن گریبان چاک می آید به مصر

می توان دانست کز دیوانگان بوی اوست