غزل شمارهٔ ۱۱۰۳

باز از معموره دلها فغان برخاسته است

چشم مخمور که از خواب گران ساخته است؟

آنچه گرد عارض او می نماید نیست خط

فتنه ها از دامن آخر زمان برخاسته است

چون هدف، گردنکشان را می کشد در خاک و خون

این رگ ابری که از بحر کمان برخاسته است

همت ما نیست چون سرو و صنوبر خاکسار

این نهال از جویبار کهکشان برخاسته است