غزل شمارهٔ ۱۱۱۴

هر که از تن پروری در کار کاهل گشته است

دفتر ایجاد را چون فرد باطل گشته است

دست ناقابل و بال گردن و بار سرست

زحمت سر کم دهد دستی که قابل گشته است

از قساوت قابل تلقین چو خون مرده نیست

دل سیاهی کز نسیم صبح غافل گشته است

در سبکباری بود باد مراد این بحر را

کف خس و خاشاک را بسیار ساحل گشته است