غزل شمارهٔ ۱۱۱۶

عالمی را از عمارت پای در گل رفته است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است

می شود زنجیر پا عقل فلک پرواز را

کوچه راهی را که مجنون با سلاسل رفته است

آتش سوزنده و خاک فراموشان یکی است

تا سپند بی قرار من ز محفل رفته است

می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد

موج ما گاهی گر از دریا به ساحل رفته است