غزل شمارهٔ ۱۱۲۲
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است
رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است
خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟
یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است
دیدن جان نیست کار دیده صورت پرست
ورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است
می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمر
گر چه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است