غزل شمارهٔ ۱۱۲۳

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است

گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است

نه لباس تندرستی، نه امید پختگی

میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است

در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش است

حله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است

ناامیدی می کند خون گریه بر احوال من

کشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است