غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

آسمان از شور دلهای کباب آسوده است

کوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است

صبح محشر بی سبب ما را به دیوان می کشد

خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است

دل نسوزد عشق را بر گریه های آتشین

آتش از اشک جگر سوز کباب آسوده است

عشق را پروای چشم عیبجوی نقل نیست

از گزند چشم خفاش، آفتاب آسوده است