غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است

فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است

می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود

شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است

ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟

چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است

در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟

بر سر خود سایه بال هما را دیده است