غزل شمارهٔ ۱۱۸۵

بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است

در ته ابر سیه ماه جلا گم کرده ای است

نیست هر کس را که چشم خوش نگاهی در نظر

در سواد آفرینش آشنا گم کرده ای است

بوسه لب تشنه در دور لب نوخط او

در سیاهی چشمه آب بقا گم کرده ای است

هر که را آسوده تر دانی درین وحشت سرا

زیر شمشیر حوادث دست و پا گم کرده ای است