غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است

جز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است

دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکس

عید و نوروز از برای بی دماغان ماتمی است

رفته و آینده اهل حال را منظور نیست

از حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است

هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حباب

هر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است