غزل شمارهٔ ۲۷۱۶

بگفتم با دلم آخر قراری

ز آتش‌های او آخر فراری

تو را می‌گویم و تو از سر طنز

اشارت می‌کنی خندان که آری

منم از دست تو بی‌دست و پایی

تو در کوی مهی شکرعذاری

دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم

تو پنداری ز اکنون است کاری