غزل شمارهٔ ۱۲۰۹

دل ز وصل دوست طرف آن چشم خون آلود بست

در صدف از اشک نیسان گوهر مقصود بست

از نگاه خیره چشمان گشت نوخط عارضش

از هجوم مشتری یوسف دکان را زود بست

از بصیرت نیست مرهم کاری داغ جنون

کوردل آن کس که چشم اختر مسعود بست

گر توانی آب زد بر آتش خشم و غضب

می توان گلدسته ها زین آتش نمرود بست