غزل شمارهٔ ۱۲۱۱

بس که از زهر شکایت لب دل افگار بست

دل مرا چون بسته در جیب و بغل زنگار بست

عشرت فصل بهاران خنده واری بیش نیست

وقت نخلی خوش که پیش از غنچه بستن بار بست

شد ز پیوند تن افسرده، دل بی کسان به خاک

وای بر خامی که نان خویش بر دیوار بست

نیست بی خورشید عالمتاب صبح انتظار

پیر کنعان طرفها از چشم چون دستار بست