غزل شمارهٔ ۱۲۲۳

دل به خون در انتظار وعده جانان نشست

بر سر آتش به تمکین این چنین نتوان نشست

در صدف گوهر ز چشم شور باشد در امان

حسن یوسف بیش شد تا در چه و زندان نشست

بیم سیلاب خطر فرش است در معموره ها

فارغ البال است هر جغدی که در ویران نشست

از کواکب تا پر از سنگ است دامان فلک

با حضور دل درین وحشت سرا نتوان نشست