غزل شمارهٔ ۱۲۲۴

ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست

من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست

در خمار و مستی از ما چون نمی گیرد خبر

توبه ما را چرا آن چشم بی پروا شکست؟

می کند خون گل ز چشم غیرتم بی اختیار

تا که را خاری ز راه عشق او در پا شکست

خشک مغزان جهان با تردماغان دشمنند

کشتی ما تخته ها بر مغز این دریا شکست