غزل شمارهٔ ۱۲۳۳

تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست

در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست

بس که با تردامنان زانو به زانو می کشید

زنگ بدنامی گرفت آیینه زانوی دوست

تا نهادم بر سر کویش قدم، رفتم ز دست

گرده بیهوشدارو بود خاک کوی دوست

همچو طفلی کز دبستان رخصت باغش دهند

می دهد هر قطره اشکم به جست و جوی دوست