غزل شمارهٔ ۱۲۴۰

حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است

غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست

ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به خاک

شیرخوار آداب می خوردن نمی داند که چیست

ناقصان آسوده اند از غم که ماه ناتمام

تا نگردد بدر، دل خوردن نمی داند که چیست

این جواب آن که می گوید نظیری در غزل

هر که دل را باخت دل بردن نمی داند که چیست