غزل شمارهٔ ۱۲۴۱

دیده های شرمگین، دیدن نمی داند که چیست

دست خواب آلود، گل چیدن نمی داند که چیست

اهل غیرت را نمی باشد زبان عرض حال

نبض این بیمار، جنبیدن نمی داند که چیست

هر که از می توبه در آغاز عمر خود نکرد

در جوانی پیر گردیدن نمی داند که چیست

آشکارا سینه بر تیغ شهادت می زند

زخم عاشق آب دزدیدن نمی داند که چیست