غزل شمارهٔ ۱۲۶۳

گر نمی جوشیم با می از سر انکار نیست

غفلت سرشار ما را باعثی در کار نیست

می زند هر قطره باران چشمکی بر ساقیان

کاین چنین روزی چرا پیمانه ها سرشار نیست؟

می توان در سینه بی کینه من روی دید

خانه آیینه ام در بسته زنگار نیست

تحفه دل را به امیدی به کویش برده ایم

آه اگر آن زلف سرپیچد که دل در کار نیست!