غزل شمارهٔ ۱۲۶۶

کوچه گرد بیخودی را خانمان در کار نیست

شاهباز لامکان را آشیان در کار نیست

بست بر من ریزش پیر مغان راه سئوال

در میان بحر ماهی را زبان در کار نیست

بی دلیل و رهنما سیلاب واصل شد به بحر

جذبه ای گر هست ازان سو، کاروان در کار نیست

عندلیب از بوی گل در بیضه مستی می کند

چون غذا افتاد روحانی، دهان در کار نیست