غزل شمارهٔ ۱۲۶۸

حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست

چهره خورشید را روشنگری در کار نیست

آتش از خود می دهد بیرون سپند شوخ ما

این سبکسیر فنا را مجمری در کار نیست

قطره آبی به هم پیچد بساط خواب را

در شکست اهل غفلت لشکری در کار نیست

هیچ نقشی نیست کز آیینه رو پنهان کند

دل چو روشن شد کتاب و دفتری در کار نیست