غزل شمارهٔ ۱۲۷۶

حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست

عکس را پای سفر ز آیینه تصویر نیست

نشأه می آدمی را تازه رو دارد مدام

گر کند عمر طبیعی دختر رز، پیر نیست

نیست شبها غیر داغ عشق، دلسوزی مرا

بر سر مجنون چراغی غیر چشم شیر نیست

بر گرانجانان دم تیغ است چون پشت کمان

بر سبکروحان نگاه کج کم از شمشیر نیست