غزل شمارهٔ ۱۲۹۳

پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست

بحر را از پنجه خونین مرجان باک نیست

نیست اگر آب حیا در چشم گردون گو مباش

شکرلله تخم امیدی مرا در خاک نیست

گل به گلچین دست داد و بلبل از غیرت نسوخت

عشق بی غیرت برآید، حسن چون بیباک نیست

می شوند از گردش چشم بتان زیر و زبر

عشقبازان را غمی از گردش افلاک نیست